تبليغاتX
هزار درنای کاغذی
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است.

رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.

 گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل.

 گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟

میریم و یه تیکه از دلمون جا می مونه که یادمون نره طعم عشق!

 

پ.ن : مرسی بیتا

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:46 توسط درنای کاغذی |

راستی گفتم که حساب پدر و مادر از همه دنیا جداست؟ گفتم که این یکی زانو رو نمی لرزونه دل رو میلرزونه؟

گفتم که خونه بچگی ها با همه جای دنیا فرق میکنه؟گفتم که درخت کنار پنجره اتاق خونه مامان و بابا از همه درختهای توی دنیا سبز تره؟

گفتم که جنس این دلتنگی با همه دلتنگی های دنیا فرق میکنه؟گفتم که تازه میفهمی چقدر کم سرت رو شونه مامان گذاشتی؟چقدر کم براش درد دل کردی؟چقدر کم باهاشون بودی؟

به تو گفتم؟ که تازه میفهمی چقدر کم وقت داشتی تا خودت را رها کنی در آغوش پر اطمینان پدر؟ که هنوز نرفته دلتنگی؟که تازه دقت میکنی به زیر و بم صورت مهربانش؟

به تو گفتم؟...

فراموش کن ...روزی خودت می فهمی...

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:19 توسط درنای کاغذی |

مینویسم که فراموش نکنم که چقدر خوشحالم از اینکه میروم.حتی در این روزهای آخر هیچ چیز زانویم را نلرزاند! هیچ چیز! خوشحالم  که میروم.

 خوشحالم که از این کشور کهنه و بداخلاق با مردمانی نا سپاس و متزور میروم.خوشحالم از مملکتی که بهای ترقی در آن ملیجک دربار دیگران شدن است می روم.

پ.ن :نقل از سرزمین رویایی:

برای آدم‌ها جایی که در آن به دنیا می‌آیند با دیگر سرزمین‌ها متفاوت است. به آن وطن می‌گویند. دوست‌داشتن وطن خوب است. پرستیدن‌اش نه. پرستیدن هیچ چیز خوب نیست. وطن بعضی‌ها مرز دارد. وطن بعضی دیگر بی‌مرز است؛ همه‌ی دنیا است. بعضی‌ها برای وطن‌شان جان می‌دهند. بعضی‌ها به آن خیانت می‌کنند. بعضی‌ها وطن‌شان در قلب کسانی است که دوستشان دارند. بعضی‌ها وطن‌شان را خوار و ذلیل می‌کنند. قرار نبود این‌طور باشد. اما شد.حیف از این سرزمین باستانی که پرنده‌های عاشق برای کوچ از آن در آسمان صف کشیده‌‌اند.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:45 توسط درنای کاغذی |

کارتن های پر وخالی همه جای خونه پخش . بند کفش آویزون از پره شوفاژ ! لیوان چای سرد روی کابینت ! و پلاستیک های سرگردان و صدای پر زدن خاطرات...

 دهن کجی کمد های باز مانده و سرگردان و خالی به تمام لحظه های با هم بودن ما!

خونه رنگین از پرتو بی رمق آقتاب از پشت پرده نارنجی....

من و نگاه و سکوت.....

 

و چه بی احساس شدم من به شبیخون حجم خالی این خانه

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:4 توسط درنای کاغذی |