رفتن زيباتر است، ماندن شكوهي ندارد؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب.
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توي خاك و خاطره، توي گذشته و گل.
گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم، بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟
میریم و یه تیکه از دلمون جا می مونه که یادمون نره طعم عشق!
پ.ن : مرسی بیتا
گفتم که خونه بچگی ها با همه جای دنیا فرق میکنه؟گفتم که درخت کنار پنجره اتاق خونه مامان و بابا از همه درختهای توی دنیا سبز تره؟
گفتم که جنس این دلتنگی با همه دلتنگی های دنیا فرق میکنه؟گفتم که تازه میفهمی چقدر کم سرت رو شونه مامان گذاشتی؟چقدر کم براش درد دل کردی؟چقدر کم باهاشون بودی؟
به تو گفتم؟ که تازه میفهمی چقدر کم وقت داشتی تا خودت را رها کنی در آغوش پر اطمینان پدر؟ که هنوز نرفته دلتنگی؟که تازه دقت میکنی به زیر و بم صورت مهربانش؟
به تو گفتم؟...
فراموش کن ...روزی خودت می فهمی...
مینویسم که فراموش نکنم که چقدر خوشحالم از اینکه میروم.حتی در این روزهای آخر هیچ چیز زانویم را نلرزاند! هیچ چیز! خوشحالم که میروم.
خوشحالم که از این کشور کهنه و بداخلاق با مردمانی نا سپاس و متزور میروم.خوشحالم از مملکتی که بهای ترقی در آن ملیجک دربار دیگران شدن است می روم.
پ.ن :نقل از سرزمین رویایی:
برای آدمها جایی که در آن به دنیا میآیند با دیگر سرزمینها متفاوت است. به آن وطن میگویند. دوستداشتن وطن خوب است. پرستیدناش نه. پرستیدن هیچ چیز خوب نیست. وطن بعضیها مرز دارد. وطن بعضی دیگر بیمرز است؛ همهی دنیا است. بعضیها برای وطنشان جان میدهند. بعضیها به آن خیانت میکنند. بعضیها وطنشان در قلب کسانی است که دوستشان دارند. بعضیها وطنشان را خوار و ذلیل میکنند. قرار نبود اینطور باشد. اما شد.حیف از این سرزمین باستانی که پرندههای عاشق برای کوچ از آن در آسمان صف کشیدهاند.
دهن کجی کمد های باز مانده و سرگردان و خالی به تمام لحظه های با هم بودن ما!
خونه رنگین از پرتو بی رمق آقتاب از پشت پرده نارنجی....
من و نگاه و سکوت.....
و چه بی احساس شدم من به شبیخون حجم خالی این خانه