تبليغاتX
هزار درنای کاغذی

مرا ببخش که نماندم . مرا ببخش که جان بی  ارزشم را گرفتم و گریختم . مرابخش که نیستم تا یاورت باشم . مرا ببخش اگر اینجا مثل مرده ها دستم از آن خاک ولایت زده ایران کوتاه است ، مرا ببخش که می نشینم و فیلم پر پرشدنت را میبینم .   تو را به عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند

                                                                                                               احمد باطبی

پ .ن :صد بار نگاهت کردم و صد بار خواندم و صد ها بار زار زدم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 7:49 توسط درنای کاغذی |

 بهت زده و شوکه ام ! امکان نداره. دروغ اینقدر بزرگ؟ تقلب اینقدر وسیع؟

یادتونه؟ میگفتید نباید رفت؟ باید موند و ساخت؟ میگفتید اونهایی که رفتند خارج خفه شند؟ بزارند ماهایی که تو ایران هستیم خودمون درباره سرنوشتمون تصمیم بگیریم؟یادتونه دیگه؟

چی شد؟ تصمیم گرفتین؟ موج سبز راه انداختین؟ شاد بودید نه؟

 دروغ نمیگم ما هم شاد بودیم.ولی ما نگفتیم شما جدا ما جدا....اما نشد!

ما که رفتیم. اینجا حداقل یه لقمه هوا هست برای نفس کشیدن. نگرون تنگی نفس اونایی هستم که تو قفس دارم هنوز.

پ.ن: به قولی:

جرم ِ ما امید ِ ماست.
 جرم ِ ما شادیِ ماست. جرم ِ ما آزادی یست ... جرم ِ ما آزاد اندیشیِ ماست.
 جرم ِ ما ساده و صادق بودن ... جرم ِ ما صریح و رُک بودنِ ماست. جرم ِ ما به فکرِ هم بودنِ ماست ... ... جرم ِ ما در این دیارِ بَرَهوت به فکرِ یک جرعه ی آب بودنِ ماست.
 جرم ِ ما سنگین است! جرم ِ ما سنگین است
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:43 توسط درنای کاغذی |

دوستهامون دارند میان !

دلم میخواست الان اونجا بودم و بهشون سفارش میکردم که تا میتونید عزیزانتون رو ببینید. به اندازه چندین ماه بغلشون کنید. اونقدر که تا مدتها دیگه افسوس نخورید

اونقدر گریه کنید که سبک شید. اما وقتی پا روی اولین پله هواپیما گذاشتین دیگه همه چیز رو فراموش کنید.دیگه اگر قرار شد که بیایین بغض نکنید.

بهروز ، پانی و علی :

منتظرتونیم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:53 توسط درنای کاغذی