مدتها بود که دل دل میکردم که بروم ! که برای خودم زندگی کنم.
دیگر میخواهم بروم .میخواهم ورای رویاها بروم !می خواهم به کوهستان ،به آتش ، سنگ چین دود اندود اجاق ، رنگ عقیق چای، بخار نفس های استکان وطعم غلیظ قند ،بوی باران ، بوی خاک ، به اشکال کنار جاده بیندیشم.ا
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم می خواهم ساده باشم، می خواهم در کوچه های کهنسال ِ آواز و بغض بلوغ به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم به صلوه ظهر و سایه های خسیس به خواب یخ، پرده ی توری، طعم آب و حرمت علف.
دیگر کسی اگر صدایم کرد بگو خانه نیست بگو رفته است شمال می خواهم به جنوب بیندیشم می خواهم به آن پرنده ی خیس، به آن پرنده ی خسته... به خودم بیندیشم
مرسی که تا کنون خواننده نوشته هایم بودید.
شادیهایتان بی پایان !
بدرود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 5:35 توسط درنای کاغذی
|
امروز رفته بودیم سینمای سه بعدی برای دیدن فیلم UP که تا آخرین لحظه هم همسر جان نگفت کجا میریم و فیلم چیه ! میگفت همون هیلم فضاییه تخیلیه که تو دوست داشتی همونه دیگه ! و من هم هی به مغزم فشار میاوردم که از کی تا حالا من به فیلم های فضایی تخیلی علاقه مند بودم آخه؟
سورپرایز قشنگی بود ! چون تبلیغ ۲۰ دقیقه اولش رو جایی دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود. قبل از ورود یه سالن هم یه عینک مخصوص داده بودند که موقع تماشای فیلم باید میزدیم.
صرف نظر از قشنگی خود فیلم تجربه بودن تو یه فضای سه بعدی تجربه جالبی بود. تو رو خدا نخندین به من ولی درست شبیه اون دهاتی هایی بودم که برای اولین بار میرند سینما ! که وقتی تانک میاد طرفشون میترسیدند !
موقع پخش تبلیغ فیلم های دیگه دو بار از ترس صورتم رو گرفتم که چیزی نخوره تو صورتم !
خیلی سخته مثلا یه توپ با سرعت زیاد تا ۵۰ سانتی صورتت بیاد جلو و تو عکس العمل نشون ندی !
خلاصه اینکه کلی اسباب خنده همسر خان شدیم امروز.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:16 توسط درنای کاغذی
|
درگیر خوندن درسهای دانشگاه هستم.
ده تا برگه پخش روی زمین...
رفرنس های دیگه روی میز ولو شدند....
خسته و سر در گم هستم که از یه خونه ای نزدیک خونه ما ...یه جایی که میدونم نزدیکه ولی نمیدونم کدوم خونه است صدای بلند یه آواز دسته جمعی میپیچه توی هال
ای سبک رقص بلا..
مرو از محفل ما.... تو که شاداب تر از هر گل نازی....
میرم کنار پنجره و میخندم
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:56 توسط درنای کاغذی
|
اگر چیزی نمیگویم برای این نیست که نمیفهمم !
اگر چیزی به رویتان نمی آورم برای این است که میخواهم به شما اجازه دهم که لذت زرنگ بودن را تجربه کنید و من در پس این بازی ناشیانه شما در ساده انگاری دیگران ،
در پس این ایما و اشاره ها و نگاههای مرموز و لبخندهای تصنعی ،
کسانی را که فکر میکرده ام شناخته ام از زاویه ای دیگر ببینم و تازه بشناسم !
این است بازی ما با آدمهای کوچک ...
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:1 توسط درنای کاغذی
|